تبليغاتX
تنها , ولی نه تنهاترین
گرچه یاران همه از شادی ما غمگینند........باز شادیم که یاران زغم ما شادند
 

ساعت 3:09 سیزدهم اسفند 87 هست

من هنوز نخوابیدم یک فکر هنوز منو بیدار نگه داشته

یک یاد ، یک خاطره

آره امشب بعد مدتها یاد تو افتادم ، یاد اون روزای قشنگ ، روزایی که هیچ وقت از یادم نمیره

امشب بدجوری اون حس قدیمی برام تازه شده

همون حسی که اگه یه شبم ازت بی خبر بودم خوابو از چشام می گرفت

آره با اینکه فقط یه شبه که ندیدمت ولی فکر می کنم شبای  بی شماریه که ازت دورم

آه ه ه ه ... ای کاش فقط فکر می کردم که دورم

چه خوابی بود دیشب ، کاش هیچوقت از اون خواب بیدار نمی شدم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 
بهشت خيال
 
زمان در حال گذر است و من اينجا ايستاده ام و به دور دست ها مي نگرم ، به دوردست هايي كه در خيالم نزديك مي نمايند،
كي از اين خيال وهم انگيز بيرون خواهم آمد ؟ نمي دانم ، اما مي دانم مدتي چند است كه روحم را به اسارت برده.
اين اسارت را دوست دارم به خاطر بودن در كنار تو
دوستش دارم زيرا در اين اسارت من و تو آزاد هستيم
آزاديم تا هر آنچه خواهيم انجام دهيم ، به هر كجا كه مي خواهيم پرواز كنيم تا هر زمان كه مي خواهيم لذت با هم بودن را تجربه كنيم
آزاديم زيرا تنهاييم در ميان زيبا يي ها در ميان بهشت روياهايمان
آري اينجا ديگر دلواپسي نيست ، دگر كينه و بد گماني جايي ندارد ، اينجا غم فراق واژه اي گنگ است
اينجا فقط تو را مي بينم و وجود توست كه آرامش بس شور انگيزي به من هديه مي دهد
اينجا آرامشيست كه عمري در تشنگي آن بسر مي بردم
من تشنه در سراب بشريت به دنبال آن مي گشتم غافل از اينكه در دوردست ها چند قدم فراتر از اين دنياي زندانگون آرامش درقالب آزادي وصف ناپذير در انتظار من بود
پس در اين بهشت خواهم ماند تا زمانيكه آخرين نفس را به عشق وجود تو بدمم
اينجا خواهم ماند براي هميشه
.
.
آه ه ه ه ، كجايم؟ چه مي نويسم؟؟ اين چه هست كه از گونه هايم جاري شده؟؟؟

87/1/12

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 

حالم از همه آدما به هم مي خوره

از اينهمه دوروئي از اينهمه بي عدالتي از اينهمه دروغ ديگه از همه بدم اومده حتي نزديكترين دوستام

خسته شدم از اينكه مي بينم آدمايي كه اونارو دوست خودم مي دونم و كلي روشون حساب مي كنم هنوز چند مدت از آشنائيمون نگذشته بديهاشون بهم رو مي شه تو چشمهاي من نگاه مي كننو بهم دروغ مي گن از اينكه اينقدر راحت از اعتماد آدم سو استفاده مي كنن اينقدر راحت احساسات آدمو به بازي مي گيرن

خسته شدم از آدما از اينكه اينقدر خودخواهن آخه چرا فكر مي كنن واسه رسيدن به سود خودشون بايد دست به هركثافت كاري بزنن چرا وقتي دارن به يه چيزي مي رسن حتي يه لحظه به ديگران به دوستاشون به كساني كه ادعا مي كنن از جونشونم براشون مهمترن فكر نمي كنن يه لحظه به اين فكر نمي كنن كه به سر ديگران چي مياد اصلا براشون مهم نيس كه ديگرانم براي خودشون عالمي دارن فكر اينو نمي كنن كه دنيايي كه براي خودشون ساختن و كسي رو توش راه نمي دن مي تونه براي همه وجود داشته باشه با اينكه مي دونن عاقبت همه ي آدما كجاست به همين راحتي انسانيت رو زير پا مي ذارن

انسانيت؟!! نمي دونم اولين بار كي اين كلمه رو به عنوان يه صفت خوب و پسنديده واسه آدما بكار برد ولي فكر مي كنم يا خيلي خوش خيال بود يا واقعا تودنيايي نبود كه من الان توش زندگي مي كنم دنيايي كه حتي بهم اين اجازه رو نمي ده به نزديكترين كسام اعتماد كنم انقدر تناقض و دورويي توشون ديدم كه ديگه جرات اين كارو ندارم

حالم از همه دوستام به هم مي خوره اونا مستحق اونقدرارزشي نيستن كه براشون قائلم

امشب دوست دارم بگم كه از همتون متنفرم مي خوام فرياد بزنم

شايد ...

شايد اينطوري براي يكبارم كه شده فقط به خودم فكر كرده باشم

 

۸۶/۷/۱۰

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 

پشت این نور يكي به يادمه

سلام

واژه اي تكراري

مثل هميشه كه بهم ميرسيم ميگيم

ولي نه          به نظر من نبايد گفت تكراري

تمام سلام ها باهم فرق مي كنه

 همونطور كه تمام به نام خداها باهم فرق مي كنه همه شون شروع كننده كاري نو هستن كاري كه با دفعات پيش متفاوته همه شون دوست ندارن مثه روزاي قبل باشن همه شون مي خوان فرق كنن

اره منم دوست دارم عوض شم تو هم دوست داري عوض شي شايد ظاهرمون تغيير نكنه و مثه سلام هميشه يه جور باشه ولي مهم ترين چيز همون باطنه كه مي خوام درستش كنم                           مي خوام عوض شم

مي خوام همه چيزو فراموش كنم دوباره از نو

يعني ميشه ؟     اره     بايد بشه

 ايندفعه مي خوام خدارو بيشتر تو كارم دخالت بدم نه اينكه تموم شد تازه ازش كمك بخوام

اين چند روز بي كار نبودم يه كنفرانس خيلي طولاني تو ذهن به پا بود اخرش نتيجه اش همين شد

شايد واسه اخرين بار باشه ولي ايندفعه با اخرين قدرتم شروع مي كنم

اولين كاري كه مي خوام بكنم اينه كه ارتباط با خدامو بيشتر كنم

 هيچ كي تو دنيا اندازه اون نمي تونه كمكم كنه اينو تو اين مدت فهميدم ميشه گفت به يقين رسيدم

 همه به فكر خودشونن اگه هم بخوان نمي تونن كاري كنن چون هيچكي تو رو درك نمي كنه

نمي دونم چرا يه دفعه اينطوري شدم ولي فكر مي كنم خواب ديشب خيلي تاثير داشت عجب خوابي بود هيچ موقع يادم نميره

نه ,فقط يه خواب ساده منو عوض نكرد خيلي اين چند روز روش فكر كردم شايد اين خواب تكميل كرد افكارمو

ولي خدايا ازت ممنونم به خاطر اينكه با اين خواب منو بيدار كردي, يعني اميدوارم همينطور شه

از فردا مي خوام جهانو يه جور ديگه ببينم, همونطور كه تو خوابم ديده بودم

 دوست دارم اين روز هميشه تو ذهنم بمونه يعني ميشه اينطوري شه؟ يا فقط مثه همون خواب گذشتني هست و فقط امروز اين طوريم

نمي دونم        نه       مي دونم ,  بايد همين طور باشه اينو از خدا مي خوام

خيلي دوسش دارم نمي دوني چه جاهايي تو زندگيم كمكم كرده اين دفعه هم مي كنه اره مطمئنم

ولي حالا كه فكر مي كنم مي بينم خيلي جا ها تو زندگيم بهش پشت كردم يعني اونم الان بهم پشت مي كنه؟ و منو تنها مي ذاره ؟

نه,    نمي دونم      فقط مي دونم كه مي دونه الان با تمام وجودم محتاجشم

مثه هميشه اخرين در در خونه ي اونه منم الان پشت اون درم يعني درو باز ميكنه؟

خودش مي دونه اگه اين دفعه نشه ديگه واسه هيچ وقت نميشه پس خواهش مي كنم درو باز كن كه بد جوري تنهام         تنهاترينم نكن

 نمي كني   مي دونم

خدايا همين جا مي گم اگه اين دفعه پيروز شدم تمام نوشته هاي قبليمو پاك مي كنم

تمام خاطرات تلخو از ذهنم دور مي كنم

ديگه ازت جدا نمي شم مطمئن باش

واي امشب شايد از معدود شبايي باشه كه بدجوري منتظر صبح شدنشم اخه مي خوام از فردا شروع كنم از فردا مي خوام حرفو بذارم كنار   فقط عمل

برام دعا كنين

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 

راحت شدم

راحت شدم براي چند روز يا حداقل براي چند ساعتم كه شده راحت شدم

چه حسي داره وقتي ادم خودشو خالي ميكنه, تو اون لحظه مي خواد اندازه تمام بد بختيياش و تمام غصه هاش گريه كنه

اما انقدر دردش زياده كه نفس كم مياره گريش تبديل به هق هق ميشه ديگه نميتونه يك كلمه حرف بزنه همون كه گريشو ادامه بده خيليه

اره اين لحظه رو تجربه كردم ديگه نمي تونستم تحمل كنم انقدر بزرگ شده بود كه دلم گنجايششو نداشت داشتم نابود ميشدم چه بغضي بود تاحالا اينجور نشده بودم

 تو اون لحظه فقط يكيو مي خواستم كه گوش كنه, اخه مگه ميشه پشت كامپيوتر يكي بياد واسه من همدردي كنه

اره يكيو مي خواستم كه برم تو بغلش فقط گريه كنم يكيو مي خواستم كه فقط گوش كنه بفهمه تو اين دلم چي ميگذره خدايش نميتونستم تنهايي تحملش كنم مجبور شدم وگرنه هيچ وقت به كسي چيزي نمي گفتم

تازه دارم مي فهمم كه واقعآ خدا هر كاري بخواد مي تونه انجام بده قبلآهم ميدونستم ولي پيش خودم مي گفتم كه بعضي چيزا واقعآ دسته خودمون هست خيلي از كاراي روز مره و خيلي از تصميم گيري ها خيلي از جيزهايي كه تو بچگي مي ديدم يكي نميتونه اين كارو بكنه بهش ميخنديدم مي گفتم كه اين ديگه دسته خودته ميتوني ولي الان به سر خودم اومده

اره فكر مي كنم وقتي شنيد پيش خودش هزار بار خنديدو گفت اخه اين چيزيه ابنو كه هر كي از پسش بر مياد شايدم اين فكرو نكرد شايد فهميده بود كه اون بغضي كه تو گلوم هست به اين راحتييا به وجود نيومده بود شايد با اون گريه اي كه من ميكردم فهميده بود براي اينكه كار به ابنجا نرسه چقد تلاش كردم ولي نشد

تازه فهميده بود كه اين ظاهرم خيلي با درونم تفاوت پيدا كرده

تازه فهميد كه روزاي من خيلي بلندتر از روزاي اون شده و اين رنجي كه تو اين چند مدت كشيدم كل عمرش نكشيده بود

فكر كنم اون روز هزار بار خدارو شكر كرد كه مثه من نيست كاشكي منم حسه اونو داشتم

ولي نه من لياقتشو ندارم من خيلي ضغيفم اينو تازه فهميدم

خدايا تو كه ميدونستي من نميتونم چرا منو تو اين وضعيت گذاشتي

اخه چيو ميخواي ثابت كني

خدايا ,     نميتونم          باچه زبوني بگم           كم اوردم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 

(یا این مطلبو نخون یا اگه می خونی تا اخرش )

ایمیلی برای خدا

خدا جان , حرفهايم را توي نيم ساعت بايد براتان بنويسم
خودتان ميبينيد که براي پيدا کردن هر کدام از حرف ها روي اين صفه کليد چقدر عرق ميريزم
خداجان , از وقتي پسر همسايه پولدارمان به من گفت که شما يک ايميل داري که هر روز چکش ميکنيد هم خوشحال شدم , هم ناراحت
خوشحال به خاطر اينکه مي توانم درد دلم را بنويسم

و ناراحت از اينکه ما که توي خانه مان کامپيوتر نداريم
ما توي خانه مان دو تا اتاق داريم

يک اتاق مال آقا جان و ننه مان است

يکي هم مال من و حسن و هادي و حسين و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ

دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز ، خواستگار زهرا برامان آورده
يک کمد که همه چيزمان همان توست
آشپزخانه مان هم توي حياط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش
ما هم مجبوريم براي اينکه براي شما ايميل بزنيم دو هفته بريم پيش رضا ترمزي کار کنيم تا بتونيم پول يک ساعت کافي نت را در بياريم
خداجان , جان هرکي دوست داريد زود به زود ايميل هاتان را چک کنيد و جواب ما را بدهيد
ما چيز زيادي نمي خواهيم
خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کليه اشان از کار افتاده و افتاده توي خانه
خيلي چيز بديست

خداجان , ما عکس کليه را توي کتاب زيستمان ديده ايم , اندازه لوبياست شکم اقاجان ما هم مثل نان بربري صاف است , براي شما که کاري ندارد اگر مي شود , يک دانه کليه برايمان بفرستيد
,
ما آقاجانمان را خيلي دوست داريم , خدا جان
الان بغض توي گلومان است , ولي حواسمان هست که اين آدم هاي توي کافي نت که همه شيک و پيکن , نوشته هاي مارا دزدکي نخوانند
,
چون مي دانم حسابي به ما مي خندند و مسخره مان مي کنند

خدا جان , اگر مي شود يک کاري بکن اين اکبر آقا بزاز بميرد , آبجي زهرامان از اکبر آقا بدش مي آيد

اما ننه مي گويد اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر مي شود

خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجي زهرامان فقط سيزده سال دارد خداجان
الان نيم ساعت و هفت دقيقه است که دارم يکي يکي اين حرف ها ي روي صفه کليد را پيدا مي کنم
خداجان اگر پول داشتم هر روز براي شما ايميل مي زدم

خوش به حال آدم پولدارها که هر روز برايت ايميل مي زنند

تازه همايون پسر همسايه پولدارمان مي گفت با شما چت هم کرده است

خوش به حالش

خداجان , اگر کاري کنيد که حال آقاجانمان خوب شود خيلي خوب مي شود


راستي خدا جان , چه خوب شد که به ما تلويزيون ندادي
,
يکبار که از جلوي مغازه رد مي شدم ديدم که آدم هاي توي تلويزيون چه غذاهاي خوشگلي مي خورند

حتما خوشمزه هم هست ، نه ؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمي کرد

بعضي وقتها , ننه که از رختشويي برمي گردد با خودش پلو مي آورد
,
خيلي خوشمزه است خداجان , ننه مي گويد اين برکت خداست , دستت درد نکند
,
راستي خداجان , شما هم حتما خيلي پولداريد که خانه تان را توي آسمان ساخته ايد , تازه من عکس خانه ييلاقيتان را هم ديده ام
همان که روي زمين است و يک پارچه سياه رويش کشيده ايد
,
خيلي بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم داريد , حق هم داريد که روي زمين نياييد , چون پذيرايي از آنهمه آدم خيلي سخت است

ما اصلا خانه مان مهمان نمي آيد , چون ما اصلا کسي را نداريم

ولي آقاجانمان مي گويد اگر کسي بيايد ساعتش را مي فروشد و ميوه و شيريني مي خرد
ما مهماني هم نمي رويم , چون ننه مي گويد بد است يک گله آدم برود مهماني

خدا جان وقت دارد تمام مي شود , اگر بيشتر پول داشتم مي ماندم و باز برايتان مي نوشتم

ولي قول مي دهم دو هفته ديگر که مزدم را گرفتم باز بيايم و برايتان ايميل بفرستم
خدا جان به خاطر اينکه درسهايم خوب است از شما تشکر مي کنم
تازه به خاطر اينکه ما توي خانه مان همه همديگر را دوست داريم هم دستت را مي بوسم
من مي دانم که آدم هاي پولدار همه شان خودکشي مي کنند , ولي من هيچوقت خودم را نمي کشم
تازه خداجان , من آدم هايي را مي شناسم که حتي اسم کامپيوتر را نشنيدند بيچاره ها
,
شايد از آنها هم دفعه بعد برايت نوشتم

خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسي نشان نده

صبر کن
...
آخ جان , پنجاه تومن ديگر هم دارم
,
خدا جان جوابم را بده
,
فقط تو را به خدا , به خارجي برايمان ننويسيد
,
چون ما زبانمان خوب نيست هنوز

آخ , راستي خدا جان يادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار مي گردد , يک کاري بي زحمت برايش جور کنيد

آبجي فاطمه مان هم چشمانش ضعيف شده ولي رويش نمي شود به آقاجان بگويد , چون مي گويد پول عينک خيلي زياد است

اگر می شود چشمان آبجیمان را خوب کنید

خب .. وقت تمام است ديگر , پدرمان در آمد
خداجان مهربان
,
اگر زياد چيزي خواستيم معذرت مي خوام , هنوز خيلي چيزها هست ولي رويمان نشد

دست مهربانتان را از دور مي بوسم

راستي خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , يک کاري برايش بکنيد بي زحمت

باز هم دست و پايتان را مي بوسم

منتظر جواب و کليه مي مانم

دستتان درد نکند

بنده کوچک شما , صادق

....

خواست دکمه سند را بزند

دستش عرق کرده بود و چشمش سياهي مي رفت

یهو کامپیوتر خاموش شد

خشکش زد

.........
صدايي از پشت سرش گفت
:
-
اون سيستم ويروسيه , نگران نباش , الان دوباره مياد بالا

اسکناس هاي مچاله , توي عرق کف دستش خيس شد
ديگه وقتي براي دوباره نوشتن نبود
يه قطره اشک از گوشه چشمش غلطيد روي گونه اش
بلند شد
پول رو داد و از کافي نت زد بيرون
توي راه خودشو دلداري مي داد

- دوهفته ديگه باز ميام
...
- باز ميام ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 
 

خسته ام

همه چيز تكراري و صداي پيچ در پيچ ماشينها. و آدمك هايي در حال گذشتن از چهار راه

و در آن چهار راه.خبري از انسانيت نيست.تنها در خيابان ها خلوت كودكي ام قدم زدم

و دوباره خاطراتي هرچند تلخ و شيرين را به ياد آوردم

ديگر شور و نشاط در من معنايي نداش

آينه اي برداشته و چهره خود بر آن ديدم

نيمي آدمك و نيمي انسان

چهره دهشتناك من كه نخواستم آدمك شوم مانند ديگران

خسته ام و تنها در ميانه اين تبعيد گاه دنيا

و خدايي كه در آن دوري است و مرا ميخواند

نميخواهم در اين تبعيد گاه بمانم

حيران و تنها در اين صحراي وحشت زا

كم كم هوا تاريك ميشود

و آدمك هاي انسان نما ميخوابند

و تنها من ماندم در اين سياهي هاي شب

و اندوه تنهايي همچنان بر قلب ام مي كوبد

اميد در قاموس تبعيد گاه من از ميان رفته

و انتظار مرگ در اين تبعيدگاه

و انتظار لاشخورها براي آخرين بازمانده انسان برروي تبعيدگاه

و فرياد خواهم زد

كه كدامين قايق مرا خواهد برد به شهر آنسوي دريا

و كدامين شهر است در آنسوي دريا

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 

 

به نام او

باید از یک جا شروع کرد همیشه برام انجام دادن یک کار برای اولین بار سخت بود,مخصوصآ نوشتن یک مطلب

اره, اصلآ با خودم تو شک بودم که بنویسم یا نه, چون معمولآ خوندنو به نوشتن ترجیح می دادم.ولی بالاخره تصمیم گرفتم شروع کنم

خوب از کجا شروع کنم همون اول برم سر وقت دل خودم یا نه اول در مورد دستم بگم.اره الان که دارم این کلمه هارو تایپ می کنم دستم باندپیجی شده ,یکی از انگشتام اتلبندی کردم یکم درد می کنه ولی اشکال نداره ادامه میدم

بگذریم بریم طرف دل از اون بگیم البته هر چی بگیم تموم نمیشه واقعآ این دل چی هست یعنی می تونم از دل خودم چیزی بگم؟ فکر نکنم هیچ موقع نمیشه حرف دلو کامل به زبون اورد

شاید دلیل این که تا حالا چیزی ننوشتم این بود ,شایدم این بود که نمیتونستم.ولی حالا که دارم می نویسم. اره این خوبه

الان که دارم این مطلبو می نویسم تو بد برهه ای از زمان هستم ,نمیدونم چی کار کنم یه جورایی فکر می کنم فقط زمان داره میگذره, زندگی بهم حال نمیده ,اصلآ فکر می کنم بودنو نبودن هیچ فرقی نمیکنه

داشتم مطلبی که یکی از بجه ها تو وبلاگش گذاشته بود میخوندم اگه واقعآ این حرف دلش باشه فکر می کنم خیلی تنهاست ,البته اون زیاد از من خوشش نمیاد ولی من از اون موقع که وبلاگشو دیدم و فهمیدم یه جورایی مثل من فکر می کنه خیلی باهاش حال کردم

می گفت تنهایی بد دردیه اینو همه می گن ولی کمتر کسی اونو حس کرده

واقعآ این حرفشو قبول دارم ,شاید تا چند سال پیش این حرفو منم می زدم ولی الان یجور دیگه می گم الان به طور واقعی حس می کنم

شاید اکثر اونایی که می گن ما تنهایم واسه اینه که نزدیکانشونو از دست دادن یا دوستانه زیادی ندارن یا اینکه کسیو ندارن که به قول خودشون کاملشون کنه دنبال اون مکمل میگردن

ولی به نظر من ادم می تونه تنها با شه در صورتیکه خیلی هارو اطرافش ببینه ,اون وقتی هست که هیچ کی مثل اون نباشه, یه جورایی فکر کنه با بقیه فرق داره

مخصوصآ اینکه فکر کنه از بقیه ضغیف تره ,اون موقع واقعآ احساس تنهایی می کنه

البته این که می گم ضغیف بودن مطمئنآ هر کسی برای خودش یک تعبیری ازش داره من با توجه به اون تعبیری که دارم میگم من تنهام

اره, من تنهام خیلیم تنهام دیگه از این دنیا خسته شدم

خدایا منو از این تنهایی در بیار

تو که منو تو این موقعیت گذاشتی

تحمل ندارم کمکم کن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در دایره ای کامدن و رفتن ماست

ان را نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می نزند دمی در این معنی راست

کاین امدن از کجا و رفتن به کجاست


صورتک یاهو مسنجر




نوشته های پیشین
87/12/22 - 87/12/30
87/01/08 - 87/01/14
86/07/08 - 86/07/14
84/11/22 - 84/11/30
84/11/01 - 84/11/07
84/10/05 - 84/10/21
84/09/22 - 84/09/30
پیوندها
همزبون
منیره مانی
مریم های پرپرعاشق
sad girl